تبليغاتX
خدای بی ایمان
 

 

 

 

 

 

 

پوریُم

 

 

 

 

بگو که امام ِ زمانی

آن سید یهودی گفت

هرچه فکر کنی همانی!

 

دست مادرت کوتاه شده از دنیا؟

سینه بند دوست دخترت را بسته ای تا جوانی؟


 

Θ



گفتم صلاح نیست

تخم بریده ی فلسطین روی زمین بیفتدو

تو با مجسمه ی آزادی زیر لحاف بمانی

گفتی سلاح هست برای عراقی و افغان

در جشن ایرانی کُشان

من ترسو را نکش اگر می توانی!



 
Θ

 

پای کبودِ کابُل بیخ گوشم و

کابوس دست بریده ی نوزادِ بغداد

هرشب سیلی می زد توی گوشم

ملتفتم طفلی بودم که به دست مادرش(ایران)چنگ می زدو

مادر دس او را پس!


 

Θ

 

دیدی چه کردند

-چه کردند؟

زن راسیاه پوش کردند

-چه کردند؟

مرد را معطوف سوراخ توش کردند

از دیْن ما به دین گفتند

وقتی باهم ایستاده بودیم از خوردن به زمین گفتند!

 

مثل استمنا بعد از پشیمانی یا پشیمانی بعد از استمنا

مثل استعفا بعد از پشیمانی یا پشیمانی بعد از استعفا


 

Θ



ادامه دادم

-ادامه بده تو می توانی

شاشیدم به نظم

نظم جهانی!


محمدرمضانی آذر۸۹

تایپ وبه روزرسانی مهرگان کاف

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اسفند 1389   توسط رمز  | 

 

 

 

چهل چهارمین سال مرگ

 

 

 

 

فروغ سرانجام در حالی که تنها سی و سه سال داشت  دو شنبه

۲۴بهمن ۱۳۴۵ جان سپرد .

 

 

 

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبار آلود دور

یا خزانی خالی از فریاد وشور

 

مرگ من روز فرا خواهد رسید:

روزی از این تلخ و شیرین روزها

روز پوچی همچو روزان دگر

سایه ای زامروزها ، دیروزها

 

دیدگانم همچو دالان های تار

گونه هایم همچو مرمر های سرد

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود

 من تهی خواهم شد از فریاد درد

 

می خزند آرام روی دفترم

دستهایم فارغ از افسون شعر

یاد می آرم که در دستان من

روزگاری شعله می زد خون شعر

 

بعد من ناگه به یک سو می روند

پرده های تیره ی دنیای من

چشمهای ناشناسی می خزند

روی کاغذ ها و دفتر های من

 

در اتاق کوچکم پا می نهد

بعد من ،با یاد من بیگانه ای

در برآیینه می ماند به جای

تار مویی، نقش دستی ،شانه ای

 

می رهم از خویش می مانم زخویش

هر چه بر جا مانده ویران می شود

روح من چون بادبان قایقی

در افق ها دور پنهان می شود

 

بعدها نام مرا باران و باد

نرم می شویند از رخسار سنگ

گور من گمنام می ماند به راه

فارغ از افسانه های نام وننگ

 

عصیان ، بعد ها ،زمستان ۱۹۵۸مونیخ

 تایپ وبه روز رسانی از حامد اسد ...پور

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم بهمن 1389   توسط رمز 

 

 

 

ژول ورن

 

خلق و خویم خراب شده

ضربه هایی خورده ام که دیگر کمرم راست نمی شود

اول اوت ۱۸۹۴ ژول ورن به برادرش چنین می نویسد:

پاریس هرگز مرا نخواهد دید

 

اول شهریور۱۳۷۷نامه ات را باز می کنم

یک پاپیون سیاه زیر ریشی انبوه

آب های پر از چشم مروارید،کور،لنگ

از آسمان خواب آلود لاهیجان

ماه را برمی دارم توی پاکت می گذارم

وبرایت پست می کنم :

اگر دیوار چین را نمی ساختند

هرگز به فکر هجوم نمی افتادیم

اگر ماه را از آسمان دور نمی انداختند

روشنایی اینقدر دم دستی نمی شد

 

خوشحالی برایم تحمل ناپذیر شده

نه نوشیدن یک چای ازگاری دوره گردی در« لیونی»

نه رسیدن کشتی بر تکه چوبی که شناورم

نه!   دیگر کمرم راست نمی شود

محمد رمضانی لاهیجان شهریور۷۷

 

 

یوهانا اشپیری هویسر

 

کلارا

فلج می ماند

و هایدی

این بار پدر بزرگش را 

درگور کوهستان ها خواهد دید

محمد رمضانی لاهیجان بهار ۸۲  

 

 

 

خبر فوری 

 

چهارو سی دقیقه ی بامداد پنجم تیر ۸۶

مولف این شعر خمیازه کشید!

 

البته یازده سبتامبر که به گوش برج ها رسید

ایفل اگر پا داشت به کوه ها پناه می برد

دیواراگر موش داشت  خود بوش بود که گوش داشت

القاعده اگر ریش داشت  گرگی بود که پشم میش داشت

کسی که به شما گفت  توی زمین باید مین کاشت

نگفت هرکه هرچه کاشت همان را برداشت؟

 

آن کشتن و این خوب بودن

آن تجاوزو این پرده دوختن

آن گندم هایی که امریکا توی دریا ریخت و 

آن کیسه هایی که علی کول می گرفت

توی کوچه های عراق

این باران بمب روی تشنگی ایتام بدون بام

شک کن      به سقفی که زیرش نشسته ای

نگاه کن       بعد از پخش کارتن برای کودکان  

کانال خیابان هر شب تکرار مستند کودکان بی کارتن برای خواب...

 

کی تفنگ را به من یاد داد؟

همان که به من حکم تیر  داد 

همان نبود که حکم تیرم را داد؟

 

اکنون اتفاق سرخ یعنی پخش خون 

از کشتن پشه ای  که به من شبیخون زد

بر سفیدی دیواری که مستاجرم...

یعنی خرمشهر را من آزاد کردم؟

یعنی دانشگاه را من آزاد کردم؟

توی آخرین شعرم نوشتم  

همان به

که آزاد نمی کردم

 

یعنی پخش هروئین کوکائین مت آمفتامین

در جمهوریتی که شلوارش را آوردند پایین

توی اخرین شعرم تزریق کردم

مثل جانبازی شیمیایی

جان می کند مردی که دارد کراک را ترک می کند!

مثل حکومتی خمار

که با فوران جمعیت بیکار

با مخدر کمرش را راست نگه می دارد

محمد رمضانی لاهیجان تیر ۸۶

 تایپ و بروزسانی هومن

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم دی 1389   توسط رمز  | 




در حقیقت در حقیقت قفل است

سنگدان شترمرغ را باید گشت

وقتی کانگوروی مادر بچه هاش را در کیسه خاباند

و لاک پشت غول پیکر جزیره ای به پشت دارد

منم گوژپشتی که عاشق زیباترین

دختر جهان میشوم


در آینه بگرد با کامل ترین لوازم آرایشت

که من سه ماه و ده روز است

به رشد تدریجی ریشم می اندیشم

خودشناسیم شناسی از خود نیست

که حاملگی همسرم را چگونه برای کودک در راه

توضیح بتراشم


با اینه و قران در افتتاح یک سلول انفرادی

سکوت می کنم به احترام افرادی

که ترک تحصیل کردتد

زنان خیابانی

کودکان ترافیک

و خودم که هنوز رختخابم را خیس

شعر چیست؟

ریمل نیست که به دو بال کبوترت میمالی؟

یا کفتری نیست که دو بالش قیچی؟


از عرفان حرف بزن

از غازها

که بال گشودند علی مسجد نرود

یک دروغ تاریخی نیست

که مرگ پایان کار نیست

روی سوم سکه را نشانم بده

که سینه بند زندان سینه نیست!

بازش کن در طویله را این جای من نیست


اگرچه زمستان شعر

به خاب یک خرس قطبی رفته باشد

بیدارم   

بی قهوه ای  از خرس

با خبری امیدوار که یکی دیگر به پانداها اضافه می شود

اگرچه روسری ات خانه ی دیگری جاماند

و شانه هات پیشانی ام را ماچ نکرد

و شعر لا به لای موهای سیاهت استتار...


نمک هم گندید

گلوی جهان ورم کرد

دندان عقل خدا از دهان افتاد

در حقیقت سر حقیقت گرد است!

و خمیدگی ستون فقراتم بلی ارثی ست

ولی از فقر است


آبان 84  در کمدره ی آمل

تایپ از آیدین


+ نوشته شده در  یکشنبه نهم آبان 1389   توسط رمز  | 

 

 

تنها قزل آلا از آبشار بالا رفت

تا قزل آلا شد

و گرنه آفتاب پرست

روی سنگ هزار رنگ

عوض میکرد..

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام شهریور 1389   توسط رمز  |